می نویسم بی هیچ بهانه ای برای تو!
مرا بی بهانه بخوان...
وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد ... نبارد
من زنده باشم ... نباشم ... فرقی که دیگر ندارد
وقتی نباشی چه حرفی؟اصلا چه شعری؟چه عشقی؟
وقتی که هرلحظه بی تو ،داغی به دل می گذارد
وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را
بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد
در لحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد
چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد
نه کوزه...نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم
ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد
این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه
رندانه بر لوح ِ شعرش، طرح تو را می نگارد
دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو
از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد
تقدیم به شاعرانگی های دوست خوبم مریم حیدری:
بعد از تو کار چشم هایت را هوا نکرد
گفتم خدا کند که بمانی ...خدا نکرد
حتی شفاعت همه ی مومنان شهر
من را از این جهنّم بی تو رها نکرد
حوای شعرت بودم و ُبعد از تو یک نفر
من را به اسم مادری من صدا نکرد !
اصلا چه شد که عشق از این قصه رو گرفت؟
با این دوپای خسته کسی خوب تا نکرد؟
شاید فرشته ی من و ُ تو خواب مانده بود
شاید کسی برای من و ُ تو دعا نکرد
دستی که سرنوشت مرا بی تو می نوشت،
راه مرا از چشم های تو جدا نکرد!
شعری که با صدای تو آرام می گرفت
بعد از تو چشم های خود را بست و ُ وانکرد
می خواستم بگیرمت از دل،دلم گرفت
اما به چشم های ترم اعتنا نکرد !
بعد از تو مرگ علت پیچیده ای نداشت!
دیدی که ! کار چشم هایت را هوا نکرد...
فکر یک خنده ی بی دلهره در سر دارد
این غزل های پر از گریه اگر بگذارد!
خسته ام خسته از این حادثه هایی که هنوز...
دارد از هرطرفی بر سرمان می بارد!
ترسم این است که این غصه خدایم بشود
کاش دست از سر ایمان ِ دلم بردارد
شهر، تاریک – تبر، تیز و در بتکده باز
دیگر این قصه فقط دست تورا کم دارد...
بیت های غزلم هم به شمارش افتاد
پس کسی نیست نفس های مرا بشمارد؟!
دست تقدیر نبوده ست پریشانی ما
عشق هرجا برسد بذر جنون می کارد
!
آن قَدَر خسته ام از گریه که یک بار شده
فارغ از دلخوری ِ قافیه خواهم خندید
نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است
همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است
...
خدا کند که نبینم هوای تو ابریست
ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است
همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست
همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است...
بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش
که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است
نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت
گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است
به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،
که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است
ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل
شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است
به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست
که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است
قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد
عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است
...
تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛
که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است
ان قدر مرا با غم دوریت نیازار
با پای دلم راه بیا قدری و بگذار،
این قصه سرانجام خوشی داشته باشد
شاید که به آخر برسد این غم بسیار
این فاصله تاب از من دیوانه گرفته
در حیرتم از این همه دلسنگی دیوار
هر روز منم بی تو و من بی تو ولاغیر
تکرار... و تکرار... و تکرار ... و تکرار...
من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
من را به فراموشی این خاطره نسپار
کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد
با خلق نکرده ست ؛ نه چنگیز، نه تاتار!
ای شعر، چه می فهمی ازین حال خرابم؟
دست از سر این شاعر کم حوصله بردار
حق است اگر مرگ ِ من و عالم و آدم،
بگذار که یک بار بمیریم؛ نه صدبار!!!
تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛
یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار.
اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...
بگذار زمان روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد
بگذارکه ابلیس دراین معرکه یک بار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد
مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد
ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده ی نادیده که دادند نباشد
یک بارتو درقصه ی پرپیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد
آشوب،همان حس غریبی ست که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد
درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست
در تک تک رگهای تو هرچند نباشد
من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد
...
وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمان روی زمین بند نباشد...
تو که چشمان تو با هرکه به جز من بد نیست
تو که در آخر هر جزر نگاهت مد نیست
تو که دلخوش شده ای با عسل خاطره ها
غم تو با غم دلتنگی من یک حد نیست!
سایه ام طعنه به من می زند و می شنوم:
- اثر از او که همه درد تو می فهمد نیست
آن که با عشق به چشمان تو با غصه گریست
این که هرشب به تب سرد تو می خندد نیست
آن که با هر نفسش مایه ی آرام تو بود
این که راه نفست را به تو می بندد نیست
ماهی قرمز احساس دلم در خطر است
دل تو معنی این فاجعه می فهمد .نیست؟
نیمه ی دیگر من با من از این حرف بزن
که غم دوری و نادیدن تو ممتد نیست!
گاه گاهی همه ی هستی این قلب اسیر
خبر از این دل پر غصه بگیری بد نیست
*با جهانی عوض نخواهم کرد،هدیه ای را که از خداوند است*
آن که این جمله را برایم گفت زخمی آخرین پدافند است
در نگاهش پرنده ای انگار آرزوی رها شدن دارد
در دلش یک نفر پریشان است؛ سال ها می شود که دربند است
با دودستش گذشته هایش را می سپارد به دست چشمانم
می برد از میانمان او را (یا حسین)ی که روی سربند است
سرفه های مکررش یعنی : روح او با تنش نمی سازد
مثل ما از همین حوالی بود؛ فارق از هرچه پیش و پس وند است
خاطرم نیست شصت یا هفتاد! ؛ نمره ای که به عشق او دادند
با خودم فکر می کنم حالا نمره ی عاشقی من چند است؟!
خیسی شانه های شب کافی ست ، تا بدانی چقدر دلتنگ است
یادگار گذشته ای نزدیک ، بر لبانش اگرچه لبخند است
***
آن طرف تر پرنده ای پر زد، اشک من اتفاق شد افتاد
رفتنش ماجرای تلخی بود، گرچه از این که رفت خرسند است
با همین فرق ساده روحم را با قفس های خود می آزارم
دست هایش شکست بندش را... دست هایم هنوز پابند است...
صداي ناله هاي ما به آسمان نمي رسد
به گوش يك فرشته هم صدايمان نمي رسد
كنار شعرهايمان اگر كه جان دهيم هم
كسي به داد شعرهاي نيمه جان نمي رسد
اگرچه زندگی امید ... اگرچه مرگ چاره ساز...
ولی به داد درد من نه اين نه آن ... نمي رسد!
بتاز رخش نازنین به دست رستمی دگر
که این دوپای خسته ام به هفت خان نمی رسد
مرا به سیب قرمز بهشت خود محک نزن
که روسیاهی دلم به امتحان نمی رسد
تو می روی و قصه هم به آخرش رسیده که
دگر زمان به گفتن ِ:( گلم بمان ) نمی رسد
تمام سرنوشت من شده همین که دیده ای:
کسی که هرچه می دود به کاروان نمی رسد
دلم گرفته از خودم از این من ِ بدون تو
و ناجی همیشگی که ناگهان ... نمی رسد
گلایه نیست خوب من،ولی بگو که تا به کی
كلاغ قصه هاي ما به آشيان نمي رسد؟
نیمه دوم مرداد
چه شدکه خسته نشسته به خاک فرهادت؟
مگر نگاه اسیرم نکرد آزادت ؟
اگرچه سهم تو ازعشق بوده ویرانی،
ولی همیشه دلم از تو خواست آبادت
من این طرف پرم از تب تو آن طرف بی تاب...
چرا به این همه دوری نمی کنیم عادت؟
منم سکوت غریبی که بر لبت جاری...
و نیمه ی پُر ِ دردی که بود همزادت
ببخش شاعر خود را اگر پُری از غم
نمی شود که در این شعر غمزده شادت...
(تو بهترین غزل ممکنی) دلم می گفت.
محال بود در این شعر ساده ایجادت...
هنوز دست من از گونه های نمناکت ...
خودت به جای من امشب برس به فریادت
اگرچه فاصله ها مانع از رسیدن بود
نرفته یادت و یادم نرفت از یادت!
هنوز پای قرار تو با دلم هستم
به این زمانه ی بی تو نمی کنم عادت